از هر لحظه ای که عبور میکنم و سر میخورم تو لحظه بعد، تمام گذشتمو باخودم میبرم، همشوشاید قبلا سخت بود، انگار داشتم چیزای خنزرپنزریو به زور کمرکش میکردمبعد شدن عین چندتا بادکنک... راحت و سبک فقط باید بندشونو محکممم تگه میداشتمولی بعد تر که شد حتی باکنکم نبود.. شد سایه م.. یعنی نیازی به گرفتن بندش هم نبود. خودش میومد. خودش میاد. چون از منه. با منه. تمام منه. تی
برچسب:
نویسنده: مهتاب باقریان
امروز داشتم از حقوق هم رشته های خودم تو یه کشوری براش میگفتمیهو گفت چرا برنامه نمیریزی بری؟خیلی جدی و مصمم هم گفت. قلبم یخ زد. یهو خشک شدم. این اولین باری نبود که از رفتن صحبت میکردیم. اولین بارم نبود که چنین پیشنهادی میداد. ولی نمیدونم چرا دلم شکست. مثل این بود که بهت بگن تو که اینجا کار عقب افتاده ای نداری. آینده ای نداری. کسی منتظرت نیست. ایده ای نداری. ب
برچسب:
نویسنده: مهتاب باقریان
استادی که ازش حرف زده بودم، بی هیچ خداحافظی مستقیمی گذاشت و رفت! فقط در جمع از همگی خداحافظی کرد.دروغ چرا؟ ناراحت نشدم! زیاد باهاش ارتباط روحی خوبی نمیگرفتم. هرچند خیلی به من لطف داشت و حتی ساعاتی قبل سال نو حال خراب و عصبیمو تحمل کرد ولی از همون اولشم نتونسته بودم باهاش اخت بشم.بیش از یک آدم قوی و بزرگ به نظرم موجود شکست خورده ای بود که پذیرفتن رو خوب یادگر
برچسب:
نویسنده: مهتاب باقریان
آقامحمد وبلاگمون با کامنت گذاشتن زیر یک پستی یادم آوردن که بنویسم ازون مشکل مالیه که قراربود تمام پس اندازمو بابتش خرج کنم... یک هفته بعد از اون موضوع به طریقی خونه به سرعت اجاره رفت و حتی به پول من نیاز نشد:) البته ماهم طمع نکردیم و کوتاه اومدیم.با اینکه چهارده میلیون پای بازسازی خونه خرج کرده بودیمو هنوز چهارمیلیون بدهکاریم به پیمانکار مهربون ولی خونه رو ب
برچسب:
نویسنده: مهتاب باقریان
امروز بعد مدتها داشتیم خاک گلدونارو عوض میکردیم. دیدم یکی از اعضای خوانواده(خانواده رو ببین چه شکلی نوشته بودم آخه:|عالی هستم من) تمام علفای تو گلدونارو کنده و داره میریزه دور...قاطی اون علفا چندتا دسته شبدر هم بود. برگشتم گفتم بذار یه چنتاشون باشه. من اینارو دوسدارم. بعدم میگن اگر چهاربرگشونو پیداکنی خوش شانسی میاره. حین انگولک کردنشون یهوووو یدونه چهاربرگ
برچسب:
نویسنده: مهتاب باقریان